امروز سی ویکم شهریور ماه هست
سی ویکم شهریور ۵۹یعنی ۳۰سال قبل به کشور ما حمله نظامی شد ومی خواستند سه روزه تمام ایران ما رو فتح کنند !
ارواح پدرش اسم عربی نیز روی بعضی از شهرهای ما گذاشته بود!
البته این حمله به پیشنهاد امریکا وانگلیس دشمنان همیشگی ما به یکی از نوکرهای بدرک واصل شده شان به نام صدام شده بود.
تقریباتمامی کشورهای جهان به جز چندتایی(چین و شوروی سابق وچند تایی هم که قدرت مالی و حمله به ایران را نداشتند وچندتای دیگر که بی طرف بودند)به صورت مستقیم وغیر مستقیم در این تجاوز بی رحمانه شرکت داشتند.
بعدها کشور متجاوز خود آماج حمله های همان کسانی قرارگرفت که اورا در حمله به ایران تشویق وهمراهی کرده بودند وبعد هم کلک این مترسک دستنشانده (صدام تکریتی )توسط همین جهانخواران کنده شد وبه گورستان تاریخ تقدیم شد.
از شب گذشته بدجوری اون زمان برام تداعی میشه ! به همین علت هم دست بکار شدم
میخوام یه خاطره کوچک رو ازاون زمان به یاد و خاطره قهرمانانی که هنوز هستند و نیستند ولی یاد وخاطرشون تا قرنهازنده وگرامی باقی می مونه خلاصه وار بنویسم.
سال ۱۳۶۵مهران: یه نوجوان سیزده چهارده ساله بودم که بی اندازه ورزیده وچابک و بانشاط بودم برای سومین بار بود که می خواستم تو عملیات شرکت کنم .مرحله اول عملیات کربلای ۱(شهرمهران) بارمز یا ابوالفظل العباس ادرکنی ساعت حدودای ده ونیم شب دهم تیر آغاز شد وبزن بزن شروع شد وتا صبح ساعتهای ده ونیم یه ریز شلیک کردیم همان شب امام زاده ورودخونه کله گاوی رو فتح کردیم فرداش بی سیم زدن که تیپ القدیر یزد محاصره شده لشکر ما ۴۱ثارالله سمت راستشون بود که بهترین موقعیت روبرای نجاتشون داشتیم .از گردان ما ۵نفر داوطلب خواستند که بایه قبضه می نی ۱۰کیلومتر بروند جلوتر تو بر بیابون قبضه رو روانه کنند یکی از این ۵ نفر من بودم ،فرمانده مون اسماعیل ، هم شهری مون ملاحسینی خدا بیامر یونس جمالی و همچنین علیرضا زعیمی زاده که اون هم خدا بیامرز شهید شد ۴ نفر دیگه بودند که جمعمونو کامل کردند البته قبلش گفتند که هر کسی بره دیگه زنده بر نمی گرده اما من هیچیم نشد البته یه ترکش گنده خورد بغل پام فقط بنفش شد ویک کم لنگ بقیه هم قصر در نرفتند یکی دوتا ترکش وتیر مستقیم نوش جان کردند اما چپی (چفیه) بندشون کردیم چون نه دکتر ونه دوا ونه میشد عقب رفت باید می موندیم وکا ررو یکسره می کردیم یا تا آخر ش مقاومت ...بگذریم که وجب به وجب گلوله میومد وآتش از زمین وهوا روسرمون سرازیر می شد.حاج مهدی زندی خدا بیامرز رفته بود وسط عراقیها برا ما گرا میدادما هم نوبتی یکی یکی میومدیم شلیک می کردیم تا از نفس میا فتیدیم دوباره یکی دیگه ....شب دوم ساعتای دو نصف شب بود ومن در حال شلیک از گرسنگی وتشنگی وبی خوابی چشام براز نمی داد حاج مهدی یه گراداده وبود وهمه اش داد وفریاد می زد نخودا رو بفرست بفرست از این طرف من گرا رو که تبدیل به درجه می شدبسته بودم روی زاویه یاب هر چی سعی می کردم با چراغ شاخص تنظیمش کنم چشام نمی دید تا چشامو عادت می دادم یه منور میزد کور می شدم ...!زندی نیاز مبرم به گلوله من داشت اگه گلوله نمی رسید عراقیها شاید اونو می دیدند گلوله رو هم برا همونها می خواست .چاره ای نداشت پشت بی سیم فحش بده ..من دست پاچه شده بودم به خودم گفتم جلومن نیروی خودی که نیست همه اش عراقیه پس اشتباه هم بزنم اشکال نداره آیه الا بذکر الله.... ومارمیت ...خوندم وروی یه منور قبضه روآب کردم ویه شلیک کردم !چند ثانیه بعد شنیدم که حاج مهدی با خوشحالی از پشت بیسیم تکبیر میگه وبلند بلند گفت این گرا رواز کجا آوردی !؟ثبتش کن و یه سرویس کامل بفرست .کلی خوشحال شدم وجلدی دوازده تا موشک دیگه زدم جا واز روی زاویه یاب گرا رو ثبت کردم و الله اکبر گفتم وچهار انگشتی شلیک کردم وبعد درحالی که می خندید گفت یه سروسی کامل دیگه بفرست دوباره شلیک کردم وبعد با خوشحالی گفت برو چائی بخور که یه تیپ ادوات دشمن با چند انبار مهمات با کل نیروهاشون رفتند روهوا..........
بعد از عملیات که منو دید پیشونیمو بوسید ومعذرت خواست به خاطر اونشب که تو سرم داد کشیده بود وگفت من یه گرای دیگه می خواستم که تو با۲۰سی درجه اختلاف یه جایی زدی که انبار مهمات عراقیها بود وبالای انبار رو یه تپه که هیچکس شک هم نمی کرد یه تیپ تازه نفس عراقی با انواع آتش افزار مستقر شده بودند تا نیروهای مارو تیکو پاره کنند واگر شروع می کردند دیگه هیچکس قادر به خاموش کردنش نبودودر واقع ضربه نهایی همون گلوله اولی بود که تو اشتباهی شلیک کردی وگفت از نیروهای عراقی که روی اون تپه مستقر شده بودند فقط یک نفر رو تو آتش انفجاری که از مهماتشون مثل روز همه جا رو روشن کرده بود وحتی من خودم هم از دور شاهد بود م فقط یه نفر در حالی که یه پاشو گرفته بود واز مهلکه فرار می کرد نجات پیدا کردوبقیه با مهمات خودشون منفجر شدند .........
خلاصه همون شب تیپ القدی از محاصره در اومد واز اون شب پاتکاشون هم خیلی سبکتر شدچهار روز بعد هم خط تثبیت شدیه گروه پدافندی اومدن جای ما خط رو از ما تحویل گرفتند .
وقتی برگشتیم پشت خط همون جایی که قبل از عملیات خط مقدم بود واگه سرتو می گرفتی بالا باسیمینوف می زدنش جایی شده بود که بچه ها پشت خاکریزبا خیال راحت پتو هاشونو انداخته بودند خوابیده بودند که وقتی مارسیدیم اونجا همه باخوشحالی بیدار شدند اولین کسی که اومد پیشوازمون شهید مسعود دلاوری دوست عزیزم بود که منو بغل کرد واشک شوق ریخت .
یاد اون شهید وهمه شهیدانی که تو اون عملیات ووعملیاتهای دیگه مردونه با دشمن جنگیدندو شهید شدند تا ما الان زندگی راحت و آسوده ای داشته باشیم گرامی وروحشان شاد باد.



