تبليغاتX
pariz
هر چی امشب می خوام حس بگیرم در این مورد مطلب وعکس بذارم احساس میکنم رمقی ندارم

پس تافردا .............

***********************************************************

 

 دومین همایش روزی به یاد دیروز در پاریز

این بود خلاصه عکسهای روزی به یاد دیروزکه ۲۹اردیبهشت  امسال  در دبستان باستانی پاریز ی وباغ کهن سبز اتفاقی دوباره افتاد ،فکر می کنم احتیاجی به توضیح من  نباشه چون خودعکسا می تونند گویای مطالبی که من می خواستم بنویسم باشند   کافی است بانگه داشتن دکمه   shift صفحه کلید خودتون رو عکس دلخواه کلید وبعد از باز شدن عکس برای نمایش واقعی  دوباره رو ی اون کلیک کنید  تا همه چیزو از نزدیک ببینید .

 

+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |
تو این فصل یه نیروی نامرئی وقوی منو میکشونه به طرف  زادگاه رویایی وقشنگم پاریز

اولین ماوایم خونه پراز مهر وعاطفه مادرم هست که هزار سال عمر پراز برکتش دراز باد

این جمعه ای که گذشت طبق معمول وقتی که خونه ننه هستم با زمزمه دوستداشتنی وآرامبخش مناجاتش بعد از اذان از خواب ناز بیدار شدم ،فکر کردم نمازمو بخونم دوباره تو اون هوای لطیف بهاری بزنم بخواب ،وقتی نمازم تموم شد دیگه خوابم نمیومد آخه مگه میشد تو اون هوای صبحگاهی که پرشده بود از عطر گل نسترن وگلهای سرخ تو باغچه با یه عالمه هوای عطرآگین تروتازه محله که از درو دیوار ای خونه مست وازخودبی خودم کرده بود خوابید!

رفتم بیرون خونه زیر آواز پرنده هاکه قبل از من از خواب پاشده بودند باولع چرخی زدم،بعدیه مدت دلم سخت هوای صبحانه اش شد .اومدم خونه که توی سالن با سفره نیمه باز وچائی وپنیر ومغزگردو ماستینه محلی باتخم مرغ آبپز با یه بشقاب پراز سبزیای تازه که بیشترشون ریحون وتلخون بود روبرو شدم(مادرم برام گذاشته بود و رفته بود مسجد حاج جعفر دعای توسل)دس مادرمو از دوربوسه زدم ونشستم سر سفره جای شماخالی ........

وقتی داشتم چایی می خوردم بوی خوش مادرموکه از گلهای بهاری هم برام معطرتر هست احساس کردم ،سرمو که برگردوندم بالبخند شیرین وعاشقونه اش  آرامش عجیبی بهم  دست داد.قبول باشه مادر .........قبول حق.....

مادرم رفت توباغچه سراغ چیدن گلهای نسترن منهم دلم هوای چیدن گل کردبهم گفت مگه حساسیت نداری ؟بی خیال مادر میخوام گل بچینم.-گلای مهدی آباد هم سه روزه چیده نشدند درغ هم همینطور  میای بریم ؟گفتم چرا که نه ...

 گلای مهدی آبادو بامادر چیدیم ، چقدر عطسه زدم خدا میدونه شاید هزار تا بیشتر چشامم که ازبس خارش داشت سرخ شده بود مثل گلای سرخ همونجاآب هم مثل دماغای برادران اصغری جاری شده بوداز دماغام ولی باهمه این اوصاف خیلی خوش به حالم شده بودزیاد.

بعد از اونجا اومدیم درغ   چقدر باصفا   بهشت بود اونجا بخدا  ،حاج کاظم وقتی منو دید جلدی اومد کنارم وکلی خوشحال شدیم از دیدارهم بعد رفتیم کنار داش ایاز اخوی حاج کاظم که در حال فعالیت بود توباغش چائی آتشی هم دم داده بود سه تالیوان خوردم گفت بده لیوانتو تا پرش کنم که دیگه خجالت کشیدم اما اگه ده تا دیگه هم می ریخت دلم میخواست هنوز.بعد رفتیم لب چشمه زیر باغ کاظم تجدید خاطره ،بعدش هم تو باغ کل فاطمه مرحوم مادرش ووو...خیلی خوش گذشت.

تو راه برگشت چشمم خورد به این استخر که تو دوران آبسالی تو شکم باغ مادر بزرگ مادرم حاج صغرا جا خوش کرده بود وحتی یه قسمت کوچکش هم از لابلای انبوه درختای باغ ازتو جاده که اونموقع هافقط یه راه باریک بوددیده نمی شد!

+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت 7:42 بعد از ظهر |

نشانه های سکته مغزی

خواندن این متن فقط یک دقیقه طول می کشد

یک متخصص مغز و اعصاب می گوید چنانچه شخصی را که سکته مغزی کرده در کمتر از 3 ساعت ببیند می تواند عوارض سکته مغزی را بطور کامل اصلاح کند. "بطور کامل". او می گوید نکته این است که سکته مغزی شناخته شده، تشخیص داده شده و بیمار در کمتر از 3 ساعت به مراکز درمانی رسانده شود.

شناخت سکته مغزی

شکر خدا فقط سه کار برای تشخیص کافی است. بخوانید و به یاد بسپارید

گاهی شناخت علائم سکته مغزی مشکل است.  بدبختانه از هوش رفتن بیمار مشکل رو بدتر می کند. شخصی که سکته کرده ممکن است در شرایط بسیار خطرناکی قرار داشته باشد اما اطرافیان نمی توانند مشکل را تشخیص دهند.

پزشکان می گویند اطرافیان با پرسیدن سه سؤال ساده می تونند سکته مغزی رو تشخیص دهند

از بیمار بخواهید که لبخند بزند 

از بیمار بخواهید یک جمله ساده رو بطور پیوسته بگوید.

(مثلاً، امروز هوا آفتابی است)

از او بخواهید که هر دو دستش را بلند کند

اگر بیمار در انجام دادن هر یک از سه مورد فوق با مشکل روبرو شد بلافاصله با اورژانس تماس گرفته و این علائم رو برای مسئول اورژانس توضیح دهید

نشانه جدید سکته مغزی...

زبانت را بیرون بیاور

توجه: یکی دیگر از نشانه های سکته مغزی این است که از بیمار بخواهید زبانش را بیرون بیاورد. اگر زبانش کج و معوج بود و یا به طرفین دهان متمایل شد نشانه سکته مغزی است. 

یک متخصص قلب می گوید اگر هرکس که لینک این متن  را برای 10 نفر بفرستدحداقل یک نفر از مرگ نجات پیدا می کند.   

من که سهم خودم را انجام دادم  تا شاید روزی جان یکنفر حفظ شود. شما چطور؟  

این یه مورد رو  هم اگه وقت دارید بدنیست یه مرور کنیداگه خوب بوداینو هم کلیک کنیدوبعدواین یکی رو

اما اگه من جای شما نشسته بودم ازاین یکی  هم نمی گذشتم.

+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 7:18 بعد از ظهر |
  

tn08i4u1x9tayzehs26.jpg

حیفم اومد این عکسها رو که دیروزعصر وقتی با پسرخاله داشتیم میومدیم خونه (کیلومتر۷ورودی سیرجون)که ازاین صحنه گرفتیم اینجا نگذارم  ،آخه این هم یه عصر فوق العاده بود که خداکمتراز نیم ساعت یه رودخونه به این بزرگی جاری ساخت ومارو مبهوت قدرت لایزال خودش ساخت ومن ومسعود رامشتاق کردتا اولین  کسانی باشیم که برا ی نظاره این پدیده تو قف کنیم  وبه استقبال نز و ل رحمتش بشتابیم.

rwrulw6d2i8379cdfbx.jpgqgmred439lkcjzweue.jpgsvg2y654y9ybi5ku1lz.jpg

+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 5:0 بعد از ظهر |

از روی پل پاریز که شیبه می شدی به طرف پائین (جنوب)فقط درخت میدیدی وکلی طراوت بهاری ،یه رودخونه جاری بود که وقتی از زیر پل به ته اش نگاه میکردی تو انبوه باغها گم می شد هر چه به جلو پیش می رفتی در سایه درختان هزار ساله بیشتر به نشاط وزندگی امیدوار می شدی مغازه حسین دلاوری ،دکون مندلی طالع مرده ،قصابی سید مصطفا که حالا باکمی پیشروی شده مال حسن آقا ،کفاشی اسدالله کفشدوزوبعد از اون همه اش خونه که هر کدوموشون یه باغچه داشت به اندازه باغهای کنونی اما باصفا گل نسترن ،محمدی ،آتشی ،یاس کبود وزرد و.......مست میکرد هر عابدوزاهد مسلمانی رو بدون رودر باستی. از همین موقع ها شاید هم یکی دوساعت قبلش بلبلای غزل خون ناله های رویاییشون شروع میشد به جرات می تونم بگم از تو باغ و بوستان  بیشترخونه ها صدای این پرنده خوش لهجه که بادیگر پرندگان هم ساز  می شد گوش هر عابروناظریی رو جوری نوازش میداد که خودشو توبهشت برین احساس می کرد.

پائین تر از خونه خواجه حاجا جی روبروی خونه نجارا چندتا درخت بید بزرگ وکهن سال با یکی دوتا توت بود که با چتر برگاشون راه آفتابو سد کرده بودند ، می گفتند اونجا توبهارو تابستون (البته پاریز در اون زمونا دوفصل داشته بهار از اول فروردین تا اوایل پائیز وبقیه اش هم زمستون بوده)ماوای لولیا بوده حالا نمی دونم لولیای شهربابکی یا رفسنجونی .ولی هرکدومش بودند عالمی داشتند با آدمای اون محله. پائین تر ازپاتوق لولیها یه سکوی سیمانی بود روبروی خونه عباس پوپ وصغری مندلی وعباس هاشم که پاتوق من و محمدحسین بود که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم ،مدرسه رفته بودیم وخلاصه تو بیشتر کارامون مشترک بودیم فقط وقتی استخدام شدیم شماره پرسنلی من یکی ازاون بالاتر بود که هنوزهم هست!وقتی ازمدرسه میومدیم یامن می رفتم خونه اونا یا اون میومد، مادراون مادر منم بود مادر من هم مادر او  ....بیشتر میرفتیم خونه اونها چون خلوت تر بود ،مادر با دلو از چاه پایابی که زیر یه درخت کیالیک بزرگ و باصلابت یا همون کلکوهی خودمون (زالزالک)  آب میکشید بالا   بعد یه چایی خوشمزه میذاشت ،بیشتر وقتابا آتش تنورکه قبلش باهاش نون پخته بود برامون چائی میذاشت وتاخوب دم  میومد یه عصرانه توپ مثلا تخم مرغ مرغای خودشون با پیازو   چقدر خوشمزه می شد- قورمه ،پنیر تجنی اسپار، هر عصر با یه خوردنی خوشمزه دلمونو سیر میکرد پیرزن .......دم دلی که میگرفتیم دفتر خاطراتمونو برمی داشتیم قدم زنون میرفتیم در امتدادرودخانه به طرف باغای پاریز (یه عالمه باغ به هم چسبیده که با تفاق اسمشون باغا پاریز بود که توشون پربود از انواع واقسام درختا سبزیجات گیاه گل وبلبل وپروانه کلاغ و کراچک وهد هد و فاخته گنجشکای گوناگون قناریهای فراوون موش گربه سگای مردم مارای خوشگل وخطرناک وهزار جو رجنبنده وچرنده ...بیشتر میرفتیم وسط گلپرای انبوه که ازبس اونجا نشسته بودیم الفا زیرپامون قالی شده بود، باهم درد ودل میگفتیم ازغمای شیرن دلمون که مثل قند بود اززمین وزمونه که دلمون ازش گرفته بود ازگذشته که افسوسشو میخوردیم آخه چهارده پانزده بهار رو پشت سرگذاشته بودیم اینقدر حرف می زدیم وحرف میزدیم تا شب می شد وهمه صدا ها میخوابید به جاش صدای بیل زدن غلومحسین شوهر طیبه (آبیار باغا) که مدام دوتا بلبل بالای سرش با بلبلای باغای دیگه معاشره میکردند وصدای جیر جیر سوسکهای الفی که هرلحظه شدیدتر میشدو پارس سگا که ازاون هوادرمون میاورد وبه هوای دیگری میبرد مارو....    دوباره قدم زنون راه اومده رو برمیگشتیم ومیرفتیم پاتوق خودمون روی سکو ی حسین کل مهدی زیرقطاردرختای توت سیاه وسفید وبیدمجنون ولیلی وگردوهای خوشه ای حسین کلمهدی که جرات نداشتیم دس بهشون بزنیم از جذبه چشای درشت وزهر آگینش ،بعضی وقتا محمد حسین جلدی میرفت خونه شون یه نصف نون محلی رو با ماستینه یا روغن زرد آغشته میکرد وباهم میخوردیم آهسته آهسته تادیرتر تموم بشه بیشتر وقتاهم که سیر نمیشدیم از پنجره اتاقم که به رودخونه باز میشد وباز میزاشتم پنجره شو تا پربشه از هوای بهاری محله مون  مثل راسو میرفتم بالا واز تو کمد بزرگی اتق بنی جیبامو پر میکردم از کلمبه های پاریزی وتخمه های شیطونو که مادرم با دستای خودش درست می کرد اینباراز درب خونه میومدم پاتوق ... 

یه شب که ساعتای ۱۲شده بود ومیخواستیم بریم خونه ، محمد حسین گفت: بیا بریم تو باغای درک گیلاس بخوریم گفتم: کدوم باغ؟ گفت: باغ کاظم

زدیم به راه رفتیم ورفتیم ورفتیم  البته توراه به یه مزرعه نخود ی برخوردیم تا میتونستیم خوردیم مگه سیر میشد آدم ؟؟؟بعد اومدیم لب  چشمه زیر باغ کاظم پرهیزگار یه سیر آب خوردیم هوا تاریک ماه بود تو جنگل درختا چشم چشمو نمی دید تا اومدم به خود بیام محمد حسین ته سر درخت گیلاس اصفهانی بود آخه او ن از قبل تک تک درختارو می شناخت وحفظ بود اما من که برا اولین بارم بود که بدون اجازه هوس گیلاس کرده بودم ناشی ناشی ،به محمد حسین  گفتم :چکارکنم گفت برو بالای یه درخت دیگه رو این نیای که شاخه هاش ترد میشکنه می افتیم   من هم رفتم رو یه درخت کورمال کورمال هی رفتم  هی رفتم تا رسیدم یه جایی، دست بردم یه چیز گرد چیدم گذاشتم دهنم یه گاز زدم با دندونام چقدر تلخ بود آخه اشتباهی رفته بودم روی درخت گردو !شروع کردم به پائین اومدن که یه مرتبه یه چیز نرمو لیز حس کردم دست پلماس کردم یه دفعه شروع کرد به فیش فیش کردن  مار بی صاحب اومده بود جو جه های کلاغ بیچاره روکه روی  اون درخت لونه گذاشته بود خورده بود ومثل من درحال پائین اومدن بودکه........دیدم قبلش کلاغ هازیادپر پر میکنندو قار غار  فکر می کردم به خاطر ماست که اومدیم تو حرمشون   یه هو خودمو ول کردم پائین افتادم وسط گلای محمدی بدنم زخم وخراشیده شده بود تازه آلرژیم هم اوت کرد عطسه پشت عطسه محمد حسین اومد پائین گفت چه خبرته گفتم میبینی که نامرد ....

آخ که چقدر خندید بی معرفت قاه قاه از ته دلش اونقدر که منم هم خنده شدم با او ..حالا که کیلومتر ها فاصله افتاده بین من او به ندرت تکرار میکنیم اون روزهای فراموش نشدنی رو  ، پارسال که باهم رفته بودیم کوه هزار رو فتح کنیم از شروع سعودمون ساعت ۳صبح تا نوک کوه از اون موقعه ها گفتیم وگفتیم برگشتنی هم که درحال دویدن برای زودتر رسیدن به پائین بودیم نزدیکای آبشار یکی چشممون کردو پای من لیز خور د ویه ده متری رویه پااسکی رفتم که هنوز پای چپم درد میکنه اما  دردی خاطره انگیزوقابل تحمل وتامل.... 

چقدر دلم برای اون موقعه ها، اون محله خودمون(حسینیه)با آدماش با همون خونه ها ودرختا وهمسایه ها ،چقدر دلم برای مادر محمد حسین که مادر من هم بود تنگ شده چقدر من بی معرفتم چقدر محمد حسین بی معرفت هست! پارسال که مادرش مریض بود من فقط یکی دوبار رفتم دیدنش میدونم فکر میکرد معرفت ندارم وهمه اون روزای طلایی وصمیمی رو ازیاد بردم اما خدا خودش میدونه دلم نمی اومد پیرزن رو تواون حال ببینم واون وضع رو تحمل ،چند روزی قبل از مرگش یه عصر ماه رمضون براش شربت بردم ،عباس هاشم رو حیاط خونه شون نشسته بود از زنش پرسیدم گفت خوابه اما یه مرتبه صدام زد گفت با معرفت کجایی از وقتی محمد حسین رفته تو هم کم پیداشدی ؟بغض کرده بودم نمی دونستم چی بگم گفتم راست میگین چند دقیقه ای نشستم می خواست برام چایی بیاره با اون حالش که نذاششتم  کلی برام دعا کرده واز خدا برام عاقبت به  خیری، قبلنا پدرم می گفت: اگه سیخ تو چشای من بکنند اشکم در نمیاد وراست هم میگفت اما اون عصر ازتو خونه مادرمحمد حسین اشکام تمام صورتمو پر کرده بودوقتی مادر محمد حسین به رحمت خدا رفت من  ماموریت بودم ،وقتی شنیدم به مجلس ختمش خودمو رسوندم 

چقدر دلم برای مادر محمد حسین تنگه چقدر دلم برای پدرم تنگه چقدر دلم برای بچه گی های خودم ومحمد حسین تنگ شده..........

+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:12 بعد از ظهر |

سامان ارسطو، بازیگر سینما و تئاتر، در گفت​و​گو با ویژه​نامه نوروزی هفته​نامه چلچراغ، رویای خود را یافتن هویت و عمل جراحی دانست که باید تا 17 فرودین ماه 1389 انجام دهد. سامان ارسطو که تا یکسال قبل با نام فرزانه ارسطو شناخته می​شد، بعد از عمل جراحی جسارت​آمیزی که امسال انجام داد، رویای 42 ساله خود را تحقق بخشید و با تغییر جنسیت،​ به جسمی دست یافت که به گفته خود سال​ها مجبور به انکار آن بود. او در فیلم​هایی چون «سربازهای جمعه و حکم»، «تیغ​زن»، «تسویه حساب» و «استشهادی برای خدا» با چهره​ای زنانه و در «آناهیتا» با چهره​ای مردانه بازی کرده است.

ارسطو در بخشی از این گفت​و​گو درباره تغییر روحیه​اش بعد از این عمل جراحی، اظهار داشت:​ «حالا کاملاً خوبم. آن وقت​ها توی چشم​هایم فقط و فقط ترس و افسردگی بود. یک پنهان کردن خودم بود. همه​اش در حال توجیه کردن خودم بودم که ببین من این نیستم که تو می​بینی...»

او در ادامه سخنانش اظهار کرد که از بچگی متوجه شده که بدنش متعلق به خودش نیست و گفت:​ «یادم می​آید پنج سالم بود. خواهرم مدام برای دخترانش و من لباس سفارش می​داد و من اصرار داشتم برایم شلوارک بخرد. یک روز یک پیراهن چین​دار صورتی برایم خرید و تنم کرد. حالم خیلی بد بود و مدام می​گفتم اگر این لباس را درنیاوری پاره​اش می​کنم. کسی حرفم را گوش نکرد و من در آخر لباس را توی تنم پاره کردم...»

ارسطو یکبار در 24 سالگی به اصرار خانواده ازدواج کرد و بعد از یک روز زندگی با شوهر، از او جدا شد. او در این مقطع به قطعیت رسید که جنسیت او باید تغییر کند و با روانشناس و روانپزشکان نیز گفت​و​گوهایی داشته اما او جسارت عمل جراحی و تغییر جنسیت را سال​ها بعد یافته.

سامان ارسطو اظهار کرد: «من از تنهایی می​ترسیدم. هنوز هم رگه​هایی از ترس از تنهایی در من وجود دارد. من آدم نترسی هستم، آن​قدر نترس هستم، که الان نشسته​ام روبرویت و با تو حرف می​زنم. ولی آدم​ها این ترس نهفته ذاتی را دارند. من از تنهایی می​ترسم.»

او در مورد هزینه عمل جراحی و عملی که باید انجام دهد، گفت: «عمل جراحی مکملی را باید انجام می​دادم که به خاطر مشکلات مالی نتوانستم. حالا هم دکتر کهن​زاده که جراح من هستند گفتند اگر تا اردیبهشت ماه 89 این عمل را انجام ندهم،​ او دیگر مرا عمل نمی​کند. چون سنم بالا رفته و ریسک کار بالاست... برای عمل به وسایلی نیاز دارم که هزینه آن حدود 12 میلیون می​شود. عمل​های قبلی هم خیلی هزینه داشت که با لطف مهتاب کرامتی هزینه​هایم پایین آمد.»

سامان ارسطو که بعد از عمل با همسر خود هدی،​زندگی می​کند. باید عمل دوم را انجام دهد تا شناسنامه دریافت کند. او گفت:​ «آرزو دارم شناسنامه داشته باشم، جراحی کنم. بتوانم زندگی​ام را به خودم و همسرم اثبات کنم. دعا کنید پول عمل جراحی​ام جور شود. دعا کنید...»


ادامه مطلب
+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:6 بعد از ظهر |


تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست

كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهء رخوتناک دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: صبح بخیر
 

+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 8:59 بعد از ظهر |

 

 


بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

 

+.ع.ک-پاریزی نوشته شده توسط abdosalam در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:23 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM

<>

تولد بزرگ بانوی اسلام وروز زن برمادران پاریزی مبارک

jblack[1].info_emaillogo